سکوت صبح
**یه خلوت بزرگ واسه یه دل کوچیک**
خرداد 1388
ش ? د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
خاطرات

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 11 خرداد 1388
هنوز

هرچند که گرد من برانگیخته ای

باران بلا بر سر من ریخته ای

چون اشک مرو ز پیش چشمم که هنوز

چون ناله به دامان دل آویخته ای.

(التماس دعا) 


چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388
حسرت

تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من 

ابر آمد و گریست به حال پریش من  

ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت  

دیگر بیا که جای تو خالیست پیش من ...    


دوشنبه 31 فروردین 1388
آهنگ سفر

 امروز منم که راهی  کوی توام 

امید وصال می کشد سوی توام 

 

تا دست رسد شبی به گیسوی توام 

می آیم و آشفته تر از موی توام   

 


چهارشنبه 9 بهمن 1387
فاصله

آه که چقدر فاصله ی ما دور است 

فکر میکنم هیچوقت نرسی 

و من در کنار این دنیا تنها بمانم 

و تو همیشه منظره ی من باشی 

و در پیش چشم های من 

در سینه ی چشم انداز من 

قبله ی نگاه من 

و هیچوقت نه در کنار چشم های من 

هیچوقت 

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو 

تو را خواهم دید 

و آن گاه چه بگویم 

به یک نابینا ، یک بیگانه، یک دوردست 

که چه ها میبینم ! 

 

"دکترعلی شریعتی" 

 

(میدونم بالاخره یه روز این فاصله به حداقل خودش میرسه)


یکشنبه 1 دی 1387
دل گشایی

دلم گرفته خدا را تو دل گشایی کن 

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن 

 به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای 

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن 

 دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست 

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن 

 ز روزگار میاموز بی وفایی را 

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن 

 شکایت شب هجران که می تواند گفت 

حکایت دل ما با نی کسایی کن 

 بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم 

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن 

 نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست 

بیا و با غزل سایه همنوایی کن 

   

(سایه)


سه شنبه 14 آبان 1387
داستان زیبا

 .... 

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.


سه شنبه 9 مهر 1387
پاداش عابدان

ای بندگان خدا! کمترین چیزی که به زنان و مردان روزه دار داده می شود این است که فرشته ای در آخرین روز ماه رمضان به آنان ندا می دهد: "هان! بشارتتان باد، ای بندگان خدا که گناهان گذشته تان آمرزیده شد، پس به فکر آینده خویش باشید که چگونه باقی ایام را بگذرانید. "

خدایا، مطربان را انگبین ده

براى ضرب دست آهنین ده

چو دست و پاى وقف عشق کردند

تو همشان دست و پاى راستین ده

چو پر کردند گوش ما ز پیغام

تو شان صد چشم بخت‏ شاه ‏بین ده

کبوتروار نالانند در عشق

تو شان از لطف خود برج حصین ده

ز مدح و آفرینت هوش ها را

چو خوش کردند، همشان آفرین ده

جگرها را ز نغمه آب دادند

ز کوثرشان تو هم ماء معین ده

خمش کردم، کریما، حاجتت نیست

که گویندت: «چنان بخش و چنین ده‏»

 

"غزلى از مولانا"


برا? عضو?ت در خبرنامه ا?ن وبلاگ نام ?اربر? خود در س?ستم بلاگ اس?ا? را وارد ?ن?د
نام ?اربر?
تعداد بازد?د?نندگان : 66345


Powered by BlogSky.com

آخر?ن دل نوشته ها
می شناسی مرا ؟ - منم یکی از بی شمار بندگانت از قبیله آدمیان ،
فتاده  در زمین ...
امشب آمده ام تا کابوسی باشم بر خواب هزار ساله ات
که قدرت بازوان پیر انسان در لبان منست...

شناسنامه ?امل من...