سکوت صبح

**یه خلوت بزرگ واسه یه دل کوچیک**

سکوت صبح

**یه خلوت بزرگ واسه یه دل کوچیک**

دوباره اومدم ...

سلام

فکر کنم ۲ ماه گذشته باشه!!!

اول که درس داشتم بعد هم امتحان ارشد!!(اگه مامانم بفهمه خندش میگیره)

بعد هم سیستم کاملا بهم ریخته بود الان هم با اجازتون دانشگاه هستم

خواستم بگم نتونستم pm ها رو بخونم  اینجا messenger نداریم!! 

۱۷-۱۸ تا هم comment داشتم  که در اولین فرصت از خجالت همه ی دوستای خوبم درمیام.

راستی اکه بازم دیر کردم شرمنده!!!

 

 

روز دانشجو مبارک همتون باشه.(امروز تولدِ نگینه!)

بعضی اوقات احساسات به عقل آدم غلبه می کنه (البته اگه فقط بعضی اوقات باشه دردش خوردنیه!)

هر چی میگم تا عید نوروز ننویسم بازم نمیشه انگار نه انگار . اصلاً گوشم بدهکار نیست. (خدا بهش رحم کنه.)

انگار برای نوشتن دنبال بهونه می گردم ، به خودم التماس میکنم که به انگشتام فرمون بدن آخه وقتی اونا شروع کنن خودم می تونم ادامه بدم.فقط اولش سخته!

هر کی یه فصلی از سال و دوست داره منم عاشق پاییزم! یه وقت نگی وای وای ، عجب فصل پر غصه ایِ پاییز!؟

نه تروخدا نگو. یکمی بهش نگاه کن ببین چقدر قشنگه. دلت میاد چشمت و رو این همه زیبایی ببندی رنگ از این قشنگتر کجا دیدی؟ زرد،قرمز، نارنجی

هر چی بگم از خوشگلیش کم گفتم. وقتی هوا ابری میشه ، وقتی بغض می کنه و وقتی بغضش می ترکه !…

حسی که تو روزای بارونی هیچ وقت دیگه ای ندارم مخصوصا اگه اون روز بخوام برم دانشگاه! انگار مریضم ، از اینکه میبینم بقیه چطوری زیر بارون بدو بدو می کنن و به زمین و زمان فحش و ناسزا می گن، کلی کیف می کنم.هر کی با زبون مخصوص خودش گله و شکایت می کنه.

حیف که داره تموم میشه ، این ترم که داره میره ، ترم دیگه هم آخرشه. مثلا خیر سرم دارم برای ارشد می خونم ! (شب از همه زودتر می خوابم و صبح هم تا وقتی همه بیرون نرن از تختم پایین نمیام! - یه چیزی هست که مامان بهم میگه نمونه!)

بگذریم یه اتفاق کوچولو که روز 16 آذر ماهِ پاییز افتاده به دنیا اومدن منه!(خیلی مهمه! - البته سنم بالا نمیره ها! من با خدا قرارداد امضا کردم که همیشه توی همون سن 6-4 سالگی بمونم ایشون هم لطف کردند و قبول کردند.-!)

من یه زمانی یه امیدی داشتم که الان دیگه مثل اون موقع ندارم! اون اولین کسی بود که این روز رو بهم تبریک گفت .(زیاد در موردش فکر نکن!) امیدوارم پایدار باشه.

به هر حال مهر و آبان یه طرف آذر هم یه طرف.اونم شونزدهمش.

عیدتون مبارک

دوباره سلام
قرار بود تا عید بر نگردم!
اونقدر عاشق ماه رمضون هستم که دلم نیومد
این عید قشنگ فطر رو بهتون تبریک نگم.
امیدوارم همه شما دوستان گلم از این ماه به نحو
عالی استفاده کرده باشید.

و تو ای خدا !

در آن سکوت و انزوای محض

در آن عرش بی پایان

دیگر اندیشه مکن که چگونه رقم زنی حکایت فرجام ما را

که اینبار خود به سویت آمده ایم !

یه خداحافظیه کوچولو!

سلام
راستش براتون یه خبر خوب دارم!!
احتمالا دیگه نمیتونم تا عید وبلاگم رو به روز کنم
چون حسابی این سال آخری باید بخونم
با وجود داشتن ۴۵ واحد برای دو ترم ! فکر میکنم
کارم باید خیلی سخت باشه !
سعی میکنم دوباره اگه عمری باقی بود برگردم
در پناه خدای یکتا باشید
تا بعد...

فراموشت نمیکنم

اگه یه روز از کنارم بری و فراموشم کنی

بدون که

اگه پرنده ها پرواز رو فراموش کنن

اگه ابرها بارون رو فراموش کنن

آگه آدما عاطفه و محبت رو فراموش کنن

ولی من هرگز

تو رو فراموش نمی کنم

 

دلتنگی

همه دلتنگی ها یه طرف دلتنگیه غروب جمعه هم یه طرف

عالمی داره واسه خودش حتی دلم نمیاد که بخوابم !

دلم می خواد گذر ثانیه ها رو ببینم فکر میکنم اینطوری راحت تر میگذره

آخه وقتی ببینن یه جفت چشمِ منتظر داره اینجوری نگاشون میکنه بالاخره از رو میرن و سعی میکنن زودتر دور بشن

ساعت چیز خوبیه ولی همیشه اون ثانیه شمارشه که دل آدم رو میلرزونه

جالب اینجاست که همیشه هم برعکس عمل میکنه

اگه عجله داشته باشی و بخوای زودتر بهش برسی اونقدر کند میره که فکر میکنی اگه سالها بیان و برن این ثانیه ها حرکت نمیکنن

اگه هم دلت نخواد بهش برسی ! فکر میکنی ثانیه ها دارن دنبالت میکنن

کاش میشد وقتی میخوای بهش برسی ثانیه ها هم باهات هم قدم بشن.

نقاشی خدا

اگه میتونستم خدا رو نقاشی کنم حتماً این کار و میکردم آخه

اونموقع دیگه همیشه پیشم بود و من دیگه نمی تونستم حتی اگه

خودمم بخوام فراموشش کنم !!